تبليغاتX
ღ*ღای همه ی وجود منღ*ღ



























ღ*ღای همه ی وجود منღ*ღ

نبود تو نبود من

سلام به همه ی دوستهای گلم

 

ممنونم از همه شما عزیزانم که با دعاهای قشنگتون باعث شدید که مامان عزیزم به بهبودی کامل رسید ومن هزاران هزار بار خدارو شکر میکنم که همچین دوستهای گلی دارم که همیشه جویای احوالم هستند واقعا ممنونم از تک تکتون

متاسفانه تموم کارها با هم افتاده .کارهای خونه و امتحاناتی که خیلی خیلی سخت بود و دو تا امتحان اونم توی یک روز که حسابی اشکمونو در آورده بود چون اصلا حس و حال خوندن نداشتمآخه یا باید درس میخوندم یا به خانه میرسیدم.بالاخره مامان بزرگ جان که حسابی دلش برام سوخته بود گفت که بیاید خونه ی ما ما هم رفتیم اونجا یه ۱۰ روزی اونجا بودیم.

از اونجایی که هیچ جای دنیا خونه ی آدم نمیشه من کل این ۱۰ روز این شکلی بودماینقدر دلم برای خونه تنگ شده بود که حد نداشت.چون من فقط روی بالشت خودم خوابم میبره هر شب تا صبح بیدار میموندم . در میان اینهمه سختی دچار دندون درد شدیدی شدم رفتم دکتر دکتر گفت اینقدر چرکت زیاده زده به گوش و سرتخلاصه یه ۵ تا آمپول و چرک خشکن داد .الان خیلی بهتره

خداروشکر امتحانها تموم شده فقط یه پروژه ماکت سازی مونده که باید سه شنبه تحویل بدم هنوز که درستش نکردم ولی میدونم که میتونم چون دقیقا همین پروژه رو داداشم امین هم داشت که من براش توی همون روزهای آشفته درست کردم.امان از این داداش تنبل که تموم کارهای دانشگاش گردن منه و امان از هم رشته بودن ما باهم

ـ خیلی وقته خسته ام

نمیدونم بهانه هام کم شدن یا تکرار هام زیاد...

خوبی تکرار اینه که مسائل سخت رو برات ساده میکنه.

ولی فکر میکنم بهانه هام کم شدن...

پی نوشت:یه چند وقتی دسترسی به نت نداشتم ولی از طریق موبایلم به وبلاگهای قشنگتون سر میزدمو مطالبتونو میخونمدم ولی امکان نظر دادن نبود امیدوارم منو بخشیده باشیدو بدونید اینقدرم بی معرفت نیستم

خدا نوشت:مهربون ترینم .آرومه جونم با تموم وجودم دوست دارم .ممنونم که روزهای سختی رو نشونم میدی تا من قدر روزهای خوبمو بدونم از لحظه لحظه اش لذت ببرم و به معنای واقعی تو رو تو لحظه هام احساس کنم.عزیزترینم این روزها خیلی اذیتت کردم منو ببخش....

 

خدایا ....

این روزا دیگه نمی تونم توو باغ تنهایی قدم بزنم ...

باغ همسایه ها رو دیدی ....!!!

چرا اسم باغ اونا ... با هم بودنه ....

 

الهی ....  

بعدا نوشت برای مریم عزیزم:مرسی خانومی که همیشه به من سر میزنی و به یادمی .میخوام اینو بدونی که خیلی دوست دارم و از اینکه خواهر دلسوزی مثل تو دارم به خودم میبالم 

گلم انشالله در تمام مراحل زندگیت شادو سرزنده باشی و بهترینها رو برات آرزو میکنم چون لایق بهترینها هستی .مواظب خودت باش

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط نازنین|

بر خلاف هفته ی گذشته که گفتم همه چیز ارومه این هفته پر بود از طوفان و حوادث ریزو درشت .همیشه همینطوره انگار خودمو چشم میزنم هر وقت که گفتم آرومه همینطوری شده بعدش


یه مدتی بود که مامان از کمر درد مینالید وما هرچی اصرار میکردیم که بریم دکتر میگفت نه خودش خوب میشهبالاخره به زور بردیمش دکتر .دکتر هم براش ام ار ای نوشت .خدا میدونه که بعد ۳ ماه تازه راضی شد بریم ام ار ای بده(البته که منم عین خودشم).حالا که ام ار ای شو داد ۲ماهی طول کشید تا بریم پیش دکتر جوابشو نشون بده.هر دفعه که بهش میگفتم مامان جان بریم دکتر میگفت نه بذار تو ازمایش بده بعد من .بذار دکتر تورو ببینه بعد من .بذار بذار بذار....اخه مامان جانم چقدر فداکاری


 بالاخره به زور بردیمش دکتر . دکتر جوابشو که دید گفت شما چطوری راه میری؟؟؟ وضع کمرت داغونه و براش ۳ هفته استراحت مطلق نوشت.تموم کارهای خونه هم روی دوش من بود .وایییییییییی که چقدر مسئولیت خونه سنگینه و سخته.همینطور درحال دویدن بودم بازم نمیرسیدم مثل مامانم از عهده تموم کارها بر بیام.خیلی سخته خیلی ....داداشم امین میگفت نازنین تو کی پستو به مامان تحویل میدی؟گفتم چرا ؟گفت فکر کنم توی این سه هفته از گرسنگی بمیریم.خیلی بدجنسه من که سعی کردم بهترین باشم .فقط چون عادت داره آخر شب غذا بخوره !!اونو دارم ترکش میدم اینطور گفته.کی میخواد نصفه شب ظرف بشورهیه روز دیکه هم کتلت سوخته خورد که دیگه...

توی همین مسئولیت ها بودم که یه روز رفتم دانشگاه کارتمو واسه امتحان بگیرم بعدش یه جا کلاس داشتم که حدود ۳ ساعتی طول کشید.مامان خونه تنها بود .تو نگو قرص کمر دردشو برای اولین بار میخوره اونم ۲ تا .خیلی قرصه قوی بود مامانمو میگیره ومامان میخوابه .من اومدم خونه خیلی زنگ زدم دیدم کسی جواب نمیده اومدم بالا زنگه جلوی درو زدم دیدم نه خبری نست با موبایل زنگ زدم خونه تازه مامان بیدار میشه و میاد درو باز میکنه اونم تو حالت منگی وقتی رنگشو دیدم فهمیدم چی شده .اگه بگم بدترین روز زندگیم بود دروغ نگفتم.تداخل چند تا قرص با هم باعث میشه مامان تشنج میکنه اونم جلوی چشم من........(دوست ندارم اون صحنه ها رو تکرار کنم شاید من به اندازه ۱۰ سال پیر تر شدم...

مامان الان بیمارستانه و من دلم داره براش پر میزنه دیروزو دیشب پیشش بودم اونم به زور خاله ها و دایی که نمیذاشتن من باشم ولی دیگه گریمو دیدن قبول کردن امروز خواهرم رفته پیشش که اینقدر زنگ زدم کلافه شده

حوصله ی نوشتن نداشتم ولی اومدم اینجا تا عاجزانه ازتون بخوام واسه مامانم دعا کنید تا حالش خوب شه تا ما بتونیم هر چه زودتر این فرشته رو توی خونمون داشته باشیم .

مادر تنها کسی است که میفهمد ما چه نمی گوییم . . .محبت مادرو هیچ جای دنیا نمیشه پیدا کرد هیچ کس نمیتونه جای مادرو پر کنه.دیدن خونه ی بدون مادر ...(تک صدا الان بیشتر درکت میکنم)

به امید خدا الان خیلی حالش بهتره ومن دارم خونه رو برای اومدنش اماده میکنم به امید خدا فردا مرخص میشه

خدای مهربونم بازم ممنونم بخاطر یه معجزه دیگر مامانمو به خودت میسپرم .شاید خودخواهی باشه ولی همیشه بهت گفتم که منو زودتو از عزیزانم ببر پیش خودت ...!!چون یک ثانیه هم تحمل نمیکنم

در پی گذشت سالها هنوزهم صدای قلب تو

نوازشگر روح خسته من است مادرم . . .

مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ،

به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم

وخدای بزرگ تموم مادرهای دنیا رو در پناه خودش نگه داره

خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن

که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است . . .

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط نازنین|

سلام به دوستهای خوبم که دلم حسابی برای همتون تنگ شده بود

وای که چقدر همه چیز داره سریع میگذره انگار زندگی رو روی دور تند گذاشتن و من از زندگی جا موندم کمک

این هفته همش رو با امتحانها گذروندم البته امتحانهای عملی رو دادیم و بقیه اش میمونه برای اول بهمنتموم غمهای عالم اومد توی دلم .البته الان یه دو هفته است که یکی از بچه های زرنگ دانشگاه داره درسای استاتیک و مقاومت مصالح و اتوکد رو باهامون دوره میکنه و خیلی بهتر از استاد بهمون یاد میده.استاد خودمون فقط حرصمون داد.چیزی ازش یاد نگرفتیم .نمیدونم من موندم که اینها چطور استاد میشنچون سطح سوادشون خیلی پایینه البته همه استادها نه(به کسی توهین نشه)

 

این هم اولین ماکتی که توی کلاس درست کردم گذاشتم اینجا برای یادگاری هیچ ادعایی برای خوب درست کردنش ندارم

استاد یه پروژه توپ برای ترم داده که ....

جمعه صبح که از خواب بیدار شدم رفتم کنار پنچره آفتاب قشنگی همه جا رو گرفته بود .توی دلم گفتم آخ این هوا چقدر دریا میخواد طوری شد که من یک ساعت بعد کنار دریا بودم چطورشو خودم نمیدونمخدا جونم کاش من یه چیزی دیگه توی اون دقیقه ازت میخواستمولی نه خیلی آرامش گرفتم وقتی دریا رو دیدم خیلی دلم برای جوش و خوروشش تنگ شده بود

 

اینقدر که ذوق مرگ شده بودم از توی ماشین این عکسو گرفتم

برای خدا نوشت:خدای مهربونم یه بار دیگه توی یه شرایط خیلی سختر دستمو گرفتی نذاشتی زمین بخورم از اینکه اینهمه هوای بنده حقیرتو داری واقعا شرمندم  که چرا بیشتر صدات نمیکنم .خدا جونم نمیدونم چطور در مقابل اینهمه لطفت به من ازت تشکر کنم .فقط تموم تلاشمو میکنم تا بتونم بنده خوبی برات باشم.دوستت دارم

پی نوشت:شنبه رفتم دکتر تا آزماشمو نشونش بدم و مقایسه با آزمایش قبلی .که دکتر از آزمایش جدید خیلی راضی بود معاینه کرد از معاینه هم خیلی راضی بود برای اولین بار از دهن دکتر شنیدم که گفت راضیم.وای خدا یه معجزه دیگه توی این روزها....!!

پی نوشت ۲:این روزهای من همه چیز آرومه

باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم باشد.

برقرار باشید

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط نازنین|

امروز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم همه چیزو تمومش کنم.نمیدونم تا چقدر میتونم روی این تصمیمم بمونم .ولی فعلا که چند ساعتی رو اینطوری پشت سر گذاشتم....!

نمیدونم چرا ایندفعه اصلا گریه نکردم شاید اشکام تموم شده یا هنوز به عمق قضیه فکر نکردم .ولی یه بغضی گلومو گرفته داره قلقلکم میده ولی هنوز غرور نمیزاره که خالیش کنم....

یادمه از یه بزرگی سوال کردم چطور میشه یه آدمو فراموش کرد؟اونم گفت همینکه به خودت میگی بهش فکر نکنم یعنی داری بهش فکر میکنی و این راهش نیست .گفت سر خودتو با کار گرم کن

کار؟

چه کاری الان میتونم بکنم؟

میرم سراغ کتابهام خیلی ورقشون میزنم انگار دنبال یه چیزی میگردم!نه اصلا تمرکز ندارم همینطور رهاشون میکنم میرم روی تختم دراز میکشم و چشمامو میبندم و آهنگ غمگین گوش میکنم(کاش غصه تموم میشد.کاش گریه نمیکردم .من باعث و بانی اشم دنبال کی میگردم..)روی این تیکه خیلی فکر میکنم و چقدر حس خواننده مثل منه!دیگه بقیشو نمیشنوم. چشمامو که باز میکنم مامانو میبینم که داره نیگام میکنه.میگه چیه نازی اول صبحی؟چرا دوباره خوابیدی؟چرا غمگینی؟وااااااااااااااااای بازم توضیح برای خوب بودن دروغ

بلند میشمو تموم پنجرههارو باز میزارم تا انرژی کافی برای ادامه روز داشته باشم

باید یه کاری انجام بدم اول شروع میکنم به تمیز کردن اتاقی که چند وقتی بود دستی بهش نکشیده بودم غرق در کارم میشم میبینم اون بزرگ راست میگفت کار خیلی کمک میکنه!یه دفعه حس آشپزی میاد سراغم میرم توی آشپزخونه تصمیم میگیرم چیزی درست کنم که تاحالا درستش نکردم چون اینطوری بیشتر تمرکز میخواد .میتونم بگم خیلی بهم کمک کرد برای فکر نکردن .حاصل آشپزی خیلی خوب از آب در اومد خودم تعجب کردم که اینو من درست کردم؟اونم برای اولین بار. کمی میچشم میبینم مزش هم بدک نیست .مامان کلی قربون صدقه ام رفت که چقدر خوش مزه شده منم کمی ذوق مرگ شدم

بفرمایید پشتزیک حاصل کار امروز

فعلا که برای هر ثانیه ای که دارم میگذرونم یه کاری جور کردم که مثلا بهش فکر نکنم ولی نمیشه کاش یکی پیدا میشد منو ببنده به تخت تا ترک کنم چون اینطور واقعا نمیشه و مطمئنم دوباره میرم یه اس ام اس بهش میدم.برام دعا کنید که اینطوری نشه و من بتونم.....خدا

دلم یه دنیا گرفته

کم کم

اشکام سرازیر شد ....

یک نفر... 

یک جایی...

تمام رویاهاش لبخنده توست...

وزمانی که به تو فکر می کنه...

احساس می کنه که زندگی واقعا"با ارزشه...

پس هرگاه احساس تنهایی کردی...

این حقیقت رو بخاطر بسپار...

یک نفر...

یک جایی...

 در حال فکر کردن به توست

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 3 بعد از ظهر توسط نازنین|

وای چقدر سرم شلوغه

با اینکه سرم این روزها خیلی شلوغه که دوست دارم ساعت بجایی ۲۴ ساعت ۳۰ ساعت باشهولی در بین این شلوغیها یه سرم که شده به اینجا بزنم اگه یه روز نیام اینگار یه چیزی گم کردم و حسابی کلافه ام و دلم حسابی براتون تنگیده میشه

دلم یه استراحت و یه تفریح میخواد آخ چقدر دلم برای دریا تنگ شده خیلی وقته که نمیرم دریا دیدن دریا حسابی بهم آرامش میده http://postimg.com/27000/26325.jpg

 

شنبه امتحان تربیت بدنی داشتم از اونجایی که ورزش سنگین برام سم و دکتر گفت ورزشی که فعالیت زیاد داره اصلا انجام نده .یه چند جلسه والیبال کردم ولی تا یه هفته همش بدن دردو سر درد داشتم که دیگه دیدم نمیتونم رفتم همه چیزو به استاد گفتم .استاد هیچ چیز از ام اس نمیدونستالبته خیلی ها هستن که چیزی نمیدونن .خیلی ازم سوال کرد .منم همه اشو براش تعریف کردم البته که همشونو با بغض !!نمیدونم چرا هر وقت راجب بیماریم صحبت میکنم بغض گلومو میگیره شاید بخاطر اینه که دلم واسه خودم میسوزه نمیدونم والا جریان چیه!!شنبه که رفتم گواهی که از دکتر گرفتمو نشونش دادم و معاف شدمخیلی استاد سختگیری بود اون ترم نصف بچه هارو انداخته بود وای چقدر بده آدم تربیت بدنی رو بیوفتهالان دارم متوجه میشم ام اس خیلی هم بد نیست یه جاهایی خیلی کمک میکنه و بدرد میخوره

یادم میاد اوایلی که متوجه ام اس شده بودم بابام خیلی تحقیق میکرد در رابطه با بیماریم هر روز که از اداره میومد کلی از ام اس خوبی میگفت!حالا من متوجه میشدم واسه دل من بود ولی خوب گوش میدادم .یه دفعه که همه اعضای خونواده نشسته بودم طبق معمول بابا داشت تعریف میکرد یه دفعه گفتم بچه ها خدایش شما هوس نکردید ام اس داشته باشید؟همه کلی خندیدیم بابا که متوجه شد لو رفته این شکلی شدتازه یه چیز جالبتر هر موقع که میخواست بگه ام اس میگفت اس ام اسمیگفت همکارمم اس ام اس دارهمنم میگفتم خوب چرا اس ام اسشو نمیخونهخلاصه داستانها داشتیم ما...

دیگه کم کم داریم به امتحانها نزدیک میشیم با یه دنیا درس نخونده از یکشنبه دارم فکر میکنم چطوری اینهمه درسو بخونم خوب همینقدر که به فکرش افتادم خیلیه نه؟؟

ایشالله که همگی به بهترین شکل ممکن از هر امتحانی سر بلند بیرون بیایم

شبه این خونه پر از احساسه ,دل من به داشتنت می نازه 

اگه تو باشی کنارم دستات , دست خالی خونه رو میسازه

فعلا...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط نازنین|

خیلی سخته که تو جاده دوست داشتن باشی و یکدفعه متوجه بشی که کلا جاده رو اشتباه اومدی زمانی اینو متوجه بشی که همه بهت بگن برگرد .و باید جاده رو برگردی دوسه قدم بر میداری که میبینی نه نمیشه چون از هر گوشه این جاده یه خاطره داری و همشونو با عشق طی کردی اینجاست که تازه میفهمی چه بلایی سرت اومده....!

خیلی دوست داشتم که قوی بودم در برابر مشکلات ولی متاسفانه خیلی زود میشکنم .و ضعیفم که خودم از خودم حرصم میگیره تحملم خیلی بالاست ولی از درون تقریبا میشه گفت که خودمو داغون میکنم و الان میتونم بگم که جوون پیرم

شاید خیلی از دوستان ندوند که من چند وقته متوجه ورود یه مهمان ناخونده تو زندگیم شدم یه داده که اسمش  ام اس

نمیگم که از این موضوع خیلی ناراحتم نه اصلا اینطور نیست حتما خدا صلاح دیده که این هدیه رو بهم داده وبا دادن این هدیه دیدم نسبت به خیلی چیزها تغییر کرده و متوجه شدم که هیچ چیز به اندازه سلامتی توی زندگی واسه ام ارزش نداره .

خدایا شکرت میکنم بخاطر وجود این هدیه توی زندگیمکه اینم نشان دهنده توجه ات به من توی زندگی بود که بیشتر بیام پیشت و هر لحظه از زندگیم به یادت و یاریت باشم

چند روزه که دنبال بچه های هستم که مثل من خدا بهشون لطف داشته و این هدیه رو داده که دیدم تعدادشون کم نیست و من میتونم خیلی دوستهای خوب داشته باشم و از هر کدومشون یه چیز یاد بگیرم و از تجربه هاشون استفاده کنم

پی نوشت:دوستهای عزیز ام اسی من .میتونید وقتی لینکم میکنید بغل اسمم بنویسید ام اس .چون خیلیهاتون فکر کردید که دوست ندارم کسی متوجه بشه که میخوام بگم نه افتخارم میکنم

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

دوستتون دارم مواظب خودتون باشید و قدر سلامتیتونو بدونید

تا بعد....

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط نازنین|

گالری عکس محرم

توی این شبهای عزیز وقتی دارید دعا میکنید منو فراموش نکنید منم فراموشتون نمیکنم

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط نازنین

دلم گرفته خیلی گرفته دلیله اینهمه گرفتگی رو نمیدونم چیه!

امروز که از خواب بیدار شدم یه درد عجیبی رو روی دلم احساس کردم یه سنگینی که هی داشت به قلبم فشار می آورد هی خواستم بروی خودم نیارم ولی اون پرورو تر میشدخیلی مقاومت کردم ولی اون پیروز شد همینطور که داشتم چیزی یاداشت میکردم اشکهام سرازیر شد اصلا نمیتونستم کنترلشون کنم .به خودم میگفتم به چه دلیلی آخه ؟خودمم جوابشو نمیدونستم

فکر کنم این روز برام تداعی یه خاطره باشه که هیچ وقت فراموشش نمیکنم

نمیدونم تا کی میخوام به این وضع ادامه بدمو خودمو داغون کنم .گاهی وقتها به خدا میگم خدایا کاش اینقدر صبور نبودم مطمئنم اگه صبور نبودم و دلم از سنگ بود الان خیلی راحت تر زندگی می کردم

چند روزی تب داشتم دلیلشم آمپول بود هر موقع که اعصابم خورده آمپول میزنم تا چند روز حالم اصلا خوب نیست .دیشب بابا میگه نازنین به هیچ چیز فکر نکن حتی به درس .بعدش میگه تو به چی فکر میکنی که اینهمه عذاب میکشی ؟(این دقیقا سوال خیلی از دوستهام هم هست)خیلی دوست دارم برم تو بغلش گریه کنم همه چیزو براش بگم ولی خیلی چیزها مانع میشه مجبورم بایه بغض سنگین و یه لبخند مصنوعی بگم هیچی همه چیز خیلی خوبه!دیگه نمیتونم تو چشمهای بابا نگاه کنم بلند میشم قدمهام انگار سنگین میشه به هر بد بختی هست خودمو به اتاقم میرسونم بغض های فروخورده رو خالی میکنم....

با مامانم خیلی راحتم ولی پش اونم اگه از درد دلم بگم چون مادره غصه میخوره اونوقت از ناراحتی اون بیشتر از ناراحتی خودم ناراحت میشم و باز هم سکوت میکنم و میگم همه چیز خوبه!

با خودش که صحبت میکنم اولهاش خیلی سبک میشم از این که حرفمو گفتم ولی همیشه چون وسطهاش جوش میارم آخرش با دعوا تموم میشه و من سنگین تر از قبل میشم چون ایندفعه با عذاب وجدانه!

خدا جونم فکر کنم یعنی مطمئنم فقط با تو اینهمه راحت میتونم صحبت کنم و تو تموم حرفهامو با جانو دل گوش میدی و راهنماییم میکنی اینو کاملا تو زندگیم احساس میکنم که همیشه هوامو داری بندتو نا امید نمیکنی خیلی دوست دارم الان خیلی به راهنمایهات نیاز دارم

امروز امدم اینجا با یه دنیا دلتنگی بگم که تولدمه هیچ حسی ندارم.پرم از خیلی چیزها خیلی خاطره ها .....

ممنون بابا و مامان جونم بابت کیکو کادوها ی قشنگتون 

امسال چون تولدم تو محرم افتاد نمیتونستم تولد بگیرم ولی دوست داشتم یه تولد میگرفتم یه خورده شاد میشدیم .

بچه های دانشگاهم برام برنامه دارن امروز که کلاس نداشتیم یه دفعه دیدم همه اصرار میکنن بیا دانشگاه!خیلی ضایع بود ولی خوب بروی خودم نیاوردم

خدایا من خیلی ها رو دورو برم دارم که محبتشون همیشه شرمندم میکنه پس چرا دنبال محبتی هستم که نمیبینم چرا اینقدر ناشکرم

اولین کسی که تولدمو تبریک گفت خودش بود بعد از اس ام اسش کلی بارونی شدم...

هوای حوصله ام ابریه:(

 یک سال دیگه گذشت با همه خوبی ها و بدیهاش و من دیگه سالهای گذشته رو ندارم

صفحه جدیدی برام باز شده سیاه و سفید برای رفتن آماده ام

شاید روزای خوبی در انتظارم باشه بدون قلم خوردگی…


توی این شبهای عزیز اون زمانهایی که دارید دعا میکنید منو فراموش نکنید

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط نازنین|

 

 

سلام دوستان دوست داشتنی

این هفته تقریبا هفته ای خنثی بود چیز خاصی نبودو حرفی برای گفتن نداشت.البته بیشتر روزاش تب داشتم ولی خداروشکر خوبم

امروز که داشتم وب گردی میکردم این مطلب بنظرم جالب اومدگفتم شما هم بخونید ببینید واقعا همینطوره؟؟

يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند  خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد.
روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب كنند.
بر روي درب طبقه اول نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند. دختري كه اين تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بيكاري يا بچه نداشتن است!! ولي دوست دارم ببينم در طبقات بالا چه مواردي هست!!
در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زيادو بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوريه؟؟؟
طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه نيز كمك مي كنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگيز برويم و طبقه بعدي را ببينيم.
در طبقه چهارم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه كمك ميكنند و در زندگي هدفهاي عالي دارند.
آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: واي چقدر خوب چه چيز ممكن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زيادشروع به گريه كردند.
آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان هيچوقت راضي شدني نيستند.

من که فکر میکنم همینطور باشه

پی نوشت:بزرگواریت تو خیلی از چیزها دو دلم میکنه اینکه ببخشمت یا نه!!! 

ممنونم بخاطر اینکه هستییه دلگرمی کوچیک

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط نازنین|

سلام دوستان

یه یک هفته ای نبودم البته بودم ولی مطلب ننوشتم دلم حسااااااااااااااابی براتون تنگیده بودمن خوبم خداروشکر وزندگی هم همینطور تند و تند در حال گذره خیلی وقتا دوست دارم زمانو متوقف کنم.یه زمانهای خیلی شیرینو دوست داشتنی هستن آدم دوست نداره زود از کنارشون عبور کنه.البته که توی این روزهای من خیلی خیلی کم این اتفاق میوفته و دوست دارم فقط بگذرن اینقدر بگذرن که برسم به اون روز خوبه.خدا جونم یعنی میشه

یه چند وقتی میشه که هر چیزی که میخواد اتفاق بیوفته من قبلش خوابشو میبینممثلا فوت مامان بزرگمو خواب دیدم . یا خیلی اتفاقهای دیگه .نمیدونم چرا اینطوری شدم دیشب که یه خواب دیدم تعبیر شد دیگه خیلی از خودم میترسم خیلی هم روی این مسله حساس شدم یعنی خدانکنه خوابم یه خورده ناجور باشه دیگه همه کلافه میشن از دستم.خوب چیکار کنم از بس تعبیر شد دیگه میترسممممممممممممممممممممم

وای امشب چون شب عید بود میخواستم خیلی شاد بیامو بنویسم ولی باز آیکونهام شدن گریه(ببخشید).اینطوری خیلی بهتر شد نه؟

مامان بزرگم سیده قربونش برمهمه سال ما نوه ها میرفتیم خونخ ی مامان بزرگم خوابیدن میموندیم و کمک میکردیم ولی امسال چون کلاس داشتم امروز تا غروب و خسته بودم آخه نوها که با هم میوفتیم تا صبح بیداریم کمک که نمیکنیم هیچ کلی اون سیدو خسته میکنیم ولی با این حال مامان بزرگم دوست داره که بریم پیشش که متاسفانه امسال سنت شکنی کردم و این برنامه از طرف من کنسل شد.آخی الان که گفتم دلم برا مامان جونم هست خیلی اصرار کرد ولی من....شرمندم بخداااااااااااا چون دوست داشتم فردا با انرژی حضور داشته باشم اگه خسته برم که انرژی برای پذیرایی نمیمونهامیدوارم ناراحت نشده باشه ازم

نمیدونم این چه برنامه ای این ترم برامون گذاشتن گاهی وقتا اینقدر سرمون شلوغه( اوایل هفته)که وقت سر خاروندن نداریم نه به اواخر هفته از بیکاری نمیدونیم چیکار بکنیم.مثلا میایم پسر خاله رو تبدیل به دختر خاله میکنیم و کلی ازش عکس میکیریمو ذوق میکنیم

اینم از بیکاری زیاد.پسر خاله ای که دختر خاله شد

قربونت برم که هر بلایی سرت میاریم هیچی نمیگی

برای خدا نوشت:خدا جونم بابت همه داشته هام ازت ممنونم از اینکه بازم هوامو داشتی و تنهام نذاشتی از اینکه خیلی کم صدات میزنم شرمندم از اینکه بنده ناشکری هستم از خودم بدم میاد و خوشحالم از اینکه کسی رو دارم که هیچ موقع جوابم نمیکنه حتی اگر بدترین باشم

عیدتون مبارکککککککککککککککککککک

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط نازنین|


آخرين مطالب
» حرف دل
» یا من اسمه دواء و ذکره شفا
» احوالات من
» غم نامه
» ساحل آرامش
» دل نوشته
» یا حسین
» ابریم
» ...
» عید غدیر مبارک

Design By : Pichak